سرخط... (به گمانم نقطه عطفی پیدا شده باشد...) .................................................................................................... پ ن: باز برگرد به دلتنگی قبل از باران سوره توبه رسیده است به بسم الله اش... اشکای بی حرمت پی در پی، چشمای خیره به مانیتور، صدای رضا صادقی، من... نه! تو فقط "تو"... میدونم برات عجیبه اینهمه اصرار و خواهش اینهمه خواستن دستات بدون حتی نوازش میدونم که خنده داره واسه تو گریه دردم میگذری از من و میری اما باز من برمیگردم میدونم برات عجیبه من با اونهمه غرورم پیش همه بدیهات چجوری بازم صبورم میدونم واست سئواله که چرا پیشت حقیرم دور میشی منو نبینی باز سراغتو میگیرم میدونی چرا همیشه من بدهکار تو میشم؟ وقتی نیستیم یه جوری با "خیالت" راضی میشم؟ میدونی واسه چی از تو بد میبینم و میخندم تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو میبندم چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگهام میمیرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام میدونم یه روز میفهمی روزی که دنیا رو گشتی من چجوری تو رو خواستم تو چجور ازم گذشتی ......................................................................................................... پ ن: 1) تو نیم دیگر من بودی و ندانستی چه داغها که به این نیم دیگرت دادند... 2) رد پایت میماند! حتی وقتی آهسته می آیی و آهسته تر میروی... 3) "لبخند بزن!" خدا کند که بیاید... خسته ام بخدا خسته ام از این منِ... خجالت میکشم مادر صدایت کنم بانو جان تو دعا کن... به خودت قسم خسته ام بریده ام ذلت جای نفس را گرفته بانو جان دعا کن! هوس جای غیرت شیطان جای آدم را گرفته دعا کن... میترسم میترسم چادرت هم سنگین شود دعا کن تو را به جان علی تنها مانده ات دعا کن... اللهــــم عجـل لولیـک الفـرج خسته شده ام از تو از من... از اینهایی که نمیدانم هنوز حسرت ما شدن دارند یا نه از این صفحه سیاه جذاب از اشکهای بی گناهی که دیگر حرمتی هم ندارند از دستان سرد و خسته ای که نه قصد من بوده است و نه قصد تو از نفسهای بلند چسبناکی که دیگر میلی به رفت و آمدشان ندارم از حرف های تکراریم که آویزه گوشت نشد و از فکر لزج زندگی... استعفایم را بپذیر شاید دوباره روزی... امضایش کن... تمام شد! ........................................................................................................... پ ن: بگذارید و بگذرید...
تمام عمرِ من انگار در خیال گذشت -ببند
پنجرهها را که کوچه ناامن است… درست روی همین صندلی تو را دیدم - چه ساعتیست
ببخشید؟… ساده بود اما
_________________________________
تمام عمر من انگار در غم و درد است تمام خاطرهها پیش روی چشم منند ـ بیا و پاره کن این نامه را نمیبینی؟ همیشه گفتهام اما نمیشود انگار تمام میشود این قصه آه حرف بزن .................................................................................... پ.ن: نجمه زارع بی تو اندیشیده ام کمتر به خیلی چیزها میشوم بی اعتنا دیگر به خیلی چیزها تا چه پیش آید برای من! نمیدانم هنوز... دوری از تو میشود منجر به خیلی چیزها غیر معمولیست رفتار من و شک کرده است _چند روزی میشود_مادر به خیلی چیزها نامه هایت،عکس هایت،خاطرات کهنه ات میزنند اینجا به روحم ضربه_خیلی چیزها هیچ حرفی نیست، دارم کم کم عادت میکنم من به این افکار زجر آور...به خیلی چیزها میروم هرچند بعد از تو برایم هیچ چیز... بعد من اما تو راحت تر به خیلی چیزها... 1 ---------------------------------------------------------------------------------- صدای پچ پچ غم... خواب من به هم خوردست دو ساعت است که اعصاب من بهم خوردست صدای پچ پچ غم...هیس!هیس! ساکت باش سکوت، در دل بی تاب من به هم خوردست تو قاب عکس مرا دیده ای، نمیدانی نشاطِ چهره ی در قابِ من به هم خوردست غم تو را نسرودم وگرنه میدیدی که وزن، در غزلِ ناب من به هم خوردست هجای چشم تو را وزن ها نمیفهمند دو ساعت است که اعصاب من بهم خوردست...2 _______________________________________________________ هرگاه یک نگاه به بیگانه میکنی خون مرا دوباره به پیمانه میکنی ای آنکه دست بر سر من میکشی، بگو فردا دوباره موی که را شانه میکنی؟؟؟ 3 ................................................................... 1و2: نجمه زارع 3: فاضل نظری
ردیف منتخب شاعران وسواسی سلام "هوبره"ی فرشهای کرمانی تلاقی سنگ و یشم الماسی و ذوالفنون، شب چشم تو را سه تار زده به روی جامه دران با کلید "سل لا سی" دعا دعای همان روزگار کودکی است خدا ثنه ته دوباله تو مال من باسی "حامد عسکری" ...................................................................................... به فتوشاپ زندگی بگو با ابزار این روزهای بارانی این روزهای عاشق خیز کسی را کنار من مونتاژ نکنند همیشه عاشق چیز های اصل بوده ام.... "سیاوش میرزایی" ...................................................................................... نفس همراه یکساله تنهاییهایم میلادت مبارک!
بهمن: درد اسفند: درد ، بغض اردیبهشت: درد ، ترس ، بغض خرداد: اشک ، سکوت ، درد تیر: اشک ، دلهره مرداد: مرگ ، وابستگی ، اشک شهریور: دلهره ، خلا مهر: حیرت ، بغض ، اشک آبان: درد ، درد ، درد آذر: درد ، بغض ، وابستگی ، تنهایی پایان مصیبت های 18 سالگی مبارک! بنویس توی دفتر من چشمهایت را بر روز های مرده تاریخ خط بزن وا کن تمام پنجره های حیات را خواننده کتیبه ی چشم و لبت منم پررنگ کن بخاطر من این نکات را ما را فقط بخاطر هم آفریده اند آنگونه که خواجه و شاخه نبات را نام تو با نسیم نیشابور میرود تا از غبار غم بتکاند هرات را یک لحظه به معبد بودائیان بایست از نو بدل به بتکده کن سومنات را حالا بایست، دور و برت را نگاه کن تسخیر کرده ای همه کائنات را تا پلک میزنی همه گمراه میشوند بر ما مبند (این) کتاب نجات را علیرضا بدیع ................................................................................. پ.ن: شعر بالا تقدیم به ستایش عزیزم... زیباترین گل هستی،قشنگترین بهانه وجود،مهربانترین همراه و عزیزترین داده تولدت مبارک!
دریای مواج اشک هایت خورشید تابان خیره هایت غروب پلک هایت همه را به من بده... ______________________________________________________ پ.ن: 1)روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم عقل و دل باخته، دیوانه رویی بودیم بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم کس در آن سلسه غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود، ولی هیچ خریدار نداشت اول آنکس که گرفتار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من، شهرت زیبایی او بس که دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پرگشت زغوغای تماشایی او این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سرِ برگِ منِ بی سر و سامان دارد؟ "وحشی بافقی" 2)این روزا خیلی گرفتم خیلی زیاد...
در و دیوار خیره خیره نگاهم میکنند و من اثرات معلق احساس پی پناهم را؛ شاید بغض کرده ام! درد در شقیقه های قلبم میپیچد و به شاهرگ مغزم میرسد و من نمیدانم چیست این گرفتگی لعنتی نفسها؛ شاید بغض کرده ام! اکسیژن نفسهایم را احاطه کرده و فقط نفسهایم را؛ شاید بغض کرده ام! خلصه دستانم حضیض احساسم را لمس میکند و تا مرز جنون لمس دستانت پیش میرود؛ شاید بغض کرده ام! پاهای خسته ام هرلحظه صدهابار ردپای احساس نبودنت را بوسه میزند و باز دل فرمان برگشت میدهد؛ شاید بغض کرده ام! نمیدانم... شاید بغض کرده ام...نمیدانم... ___________________________________________________________ پ.ن: 1)متن ادبی بالا از خودم بود لطفا نقدش کنید، ممنون. 2)لطفا توی نظرسنجی هم شرکت کنید، بازم ممنون.
گله ای نیست... انتظاری نیست اشکی نیست... بهانه ای نیست این روزها تنها آرامم... یک وحشی آرام! آنقدر آرام که به جنون چندین ساله ام شک کرده ام!
من آب گذشته از سرم، میگویم من عاشقم، احمقم، خرم، میگویم انگار که چاره ای ندارم دیگر من نام تو را به مادرم میگویم.... ________________________________________________________________ پ.ن: شاعر این شعر بنده نیستم! امیدوارم دوباره دردسر ساز نشه....
بوی
پائیز همیشه برایم تداعی کننده بوی کیف و کتاب و دفتر و قلم نو بود که تا
مدتها بوی نویی شان در اتاقم می پیچید. روزهای اول مدرسه با چه وسواسی از
وسایلم مراقبت می کردم. می خواستم تا آخر سال همان بو را داشته باشند. حسی
زودگذر که فقط تا یک هفته دوام داشت. هنوز
هم با پائیز به وجد می آیم و هوس نویی می کنم. دلم می خواهد باز روپوش
مدرسه به تن کنم و در میان شادی و غوغای بچه ها خودم را گم کنم. پا به
دنیایی بچگانه بگذارم و از آن لذت برم. بخندم، بدوم، و بازی کنم، فارغ از
تمام دنیای بزرگانه ای که برای خود ساخته ام. این دنیا دیگر محصور باید ها و
نباید های ساختگی نیست. بی انتهاست. بی غل وغش، آرام و راحت و بی دغدغه.
راحت می خندی، راحت می گریی و راحت تر همه را فراموش می کنی. روزهای اول مهر ... روزهای پر از شادی و دلهره. اما امسال انگار خیلی خسته هستم تابستان امسال تقریبا هر روز رو بیرون از خانه بسر میبردم. میخوام بگم انگار اون اشتیاق و هیجانی که هر سال داشتم رو دیگه ندارم. انگار اون شادابی و طراوت اول مهرها رو ندارم .خستم. هر چی هست حس خوبی نیست.دوستش ندارم. دیروز تو جمع چندتا بچه دبستانی بودم.یکیشون انقدر خشگل لوازم تحریرشو از تو کیف صورتی رنگش در میاوردو به دوستاش نشون میداد. یاد کوچولویی هام افتادم. یاد اون موقع ها که برچسب میگرفتم و میدادم مامان مهربونم تا اسمم رو روش بنویسه تا بزنم رو کتابای مدرسم. یادش بخیر.... یادش بخیر مامان مهربونم کنارم مینشستو منو تو جلد کردن کتابای مدرسم کمک میکرد. وای....یادش
بخیر وقتی تعداد بیستای دیکته ی کلاسیم به ۱۰ تا که میرسید میومدم پیش
بابای خوبم و با شیرینی و لحن کودکانه ام میگفتم :بابایی دفترمو ببین
.یک...دو...سه...........هشت...نه.....ده ه ه ه ه ه . یعنی حواست به من باشه باید چی؟جایزه بدی. یادش بخیر اون وقتا که یه بسته مدا رنگی و آبرنگ و مداد شمعی برام حکم پاداش داشت. بابای مهربونم شمام یادته؟ چقدر بزرگ شدم. میگم بابا..........مامان.... دوست دارید دوباره اون روزا برگردن و من بشم همون دختر کوچولویی که شبا بهش دیکته ی شب میگفتید؟ بابا من یادمه .شمام یادته وقتی مشقامو کج و کول مینوشتم پاک کن دست میگرفتی و میگفتید اینو خشگل تر بنویس بابایی. امشب یهو دلم برا همه چیز تنگ شد. دوست دارم از همه چیه اون موقع ها بنویسم . از مهر هزار آفرین خانم معلم ها. از زنگ نقاشی که همیشه دوستش داشتم. هه زنگای انشا که .........شباش با بابا و مامان باهم دیگه انشا مینوشتیم. یادش بخیر اول دفتر مشقامو تمیزو مرتب مینوشتم ولی از صفحه ی نوزده ...بیست که رد میشد ........ . وای ی ی ی یادش بخیر شبا برنامه ی فردام رو تو کیفم میچیدم. انگار کل کودکیم جلو چشمام اومده..... ولی انگار اون حس خوب ماه مهر رو ندارم امسال. من هر سال این موقع ها از خوشحالی خوابم نمیبرد. . . . از میان همه ی حرف هایی که تو ذهنم مانده و نمینویسم تنها یه چیز میگم: چقدر زود بزرگ شدم... همین!!! ....................................................................................................... سلام دوستان خوبم امیدوارم که همگی زیر سایه الطاف الهی خوب و سلامت باشید... غرض از مزاحمت اینکه بنده تا اول مهر ماه متاسفانه نمیتونم پاسخگوی نظرات شما باشم.(به دلیل مسافرت به خطه زیبای شمال) امیدوارم توی این مدت منو از یاد نبرید. یاعلی
فکر کنم بعد از 2ماه دور شدن و دور بودن از شما، از این وبلاگ و بلاخره از خودم باید به یه چیزایی جواب بدم یا شاید اعتراف کنم تا آروم بگیرم... ماه رمضان داشت شروع میشد و انگیزه من واسه زندگی تموم! به پشتم که نگاه میکردم رها بود و یه دنیا بغض و یه وجود پر از خالی و نیاز و چندتا حصار سخت که بیرون اومدن ازش کار هرکسی نبود... سرمو بالاگرفتم و به جای اکسیژن احساسمو توی ریه هام حبس کردم... بغضی که توی گلوم بود کم کم رفت و جاشو داد به یه اضطراب قشنگ... نگاهم که به خودم افتاد دیدم احساسمو ذره ذره بیرون دادم تا بتونم زنده باشم ولی... این رها رهای من نبود این قرار من نبود اینجا مقصد من نبود باید برمیگشتم! سخت بود ولی... از این وبلاگ از دوستام از چیزا و کسایی که دوستشون داشتم از رها و از همه و همه گذشتم تا برسم به اون چیزی که باید... اول راه خوب بود اما کم کم باز رها خودش نبود و این بود بدترین چیز! . . . . برگشتم تا بسازم از نو رها رو با تجربه های گذشته... .................. دوستان خوبم خداروشکر میکنم واسه تموم همراهیاش واسه سختی ای خدا با من است و تجربه های خــانومی؛ واسه تموم ایناسجده میکنم به اون الله مهربونی که... و از شما به عنوان خواهر کوچیکتر میخوام که منو ببخشید و بازم با مهربونیاتون منو همراهی کنین... یاعلی
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه، بی زبانی که
بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و
جز خدا هیچ نبود، و با نبودن، چگونه می توان بودن؟ در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود. و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود، و با نبودن، چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و، با او، عدم، و عدم گوش نداشت، حرفهایی هست برای گفتن، که اگر گوشی نبود، نمی گوییم، و حرفهایی هست برای نگفتن، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند. حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند، و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد، حرفهای بیتاب و طاقت فرسا، که همچون زبانه های بیقرار آتشند، و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند، کلماتی که پاره های بودن آدمی اند… اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند، اگر یافتند، یافته می شوند… و … کلماتی که پاره های بودن آدمی اند…اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند، اگر یافتند، یافته می شوند… در صمیم وجدان او، آرام می گیرند. و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند، واگراورا گم کردند، روح را ازدورن به آتش می کشند و، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب برمی افروزند. و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت، که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد. و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟ هرکسی گمشده ای دارد، و خدا گمشده ای داشت. هرکسی دوتاست و خدا یکی بود. هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست. هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند. بدانگونه که احساسش می کنند، هست. انسان یک لفظ است، که بر زبان آشنا می گذرد، و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود.. هرکسی کلمه ای است: که از عقیم ماندن می هراسد، و در خفقان جنین، خون می خورد، و کلمه مسیح است، و در آغاز، هیچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه، خدا بود. "دکتر علی شریعتی"
دوباره همان همراه همیشگی با من است:بغض چقدر همه از من دورند و چقدر فاصله دارم با همه نگاهشان میکنم:چه آدمک های مسخره ای در خود میپیچند و باز نشده باز میپیچند و باز... به خودم که نگاه میکنم به عمق "من" میرسم به نفس نفس زدن های رهایی که همیشه در بند است پایین تر از من، آنجایی که سایه قلبم احاطه اش کرده آنجایی که هیچ چیز و هیچ کس نیست ، تویی! تویی با تمام عظمت خود، تویی با تمام عزت و کرامت و بزرگی خود سالهاست که اینجا دور از هرچیز و هرکس نگهت داشته ام تا مبادا ذره ای از تو دور شوم تا مبادا کسی ذره ای به تو نزدیک شود و دل من به همان اندازه درگیر دیگری شود نگاهت که میکنم چشمانت در پس پرده ای گم میشود صدایت میکنم سکوت میکنی التماس میکنم فقط سکوت میکنی سکوت و سکوت و سکوت! صدایی مرا بالا میکشد قطره ای دریای راکد جانم را می شکند قطره دیگر و دیگر و دیگر... و من محو قطره ها که ساده جانم را به بازی و تلاطم گرفته اند! هرلحظه سبک و سبک تر میشوم انگار با هرقطره تک تک دلتنگیها و ناآرامی ها و دلواپسی ها و روزمرگی ها و منیت ها و چه و چه و چه از لوح جانم پاک میشود باران آرام آرام بند می آید و دریای جانم از تلاطم می ایستد خیره میشوم به دریا، لبخندت نهایت هستی را میلرزاند طول لبانم بی اختیار بیشتر و بیشتر میشود بانگی دلنشین مرا دوباره به جمع پرتاب میکند: "السلامُ عَلَیکُم وَ رَحمَـةُ اللهِ وَ بَرَکاتُه" ----------------------------------------------------------------------------------------------------- ... یک ماهی بیشتر نیست فکرش افتاده توی کلم. اولا که میگفتم من نمیتونم از پسش بربیام یعنی با مشکلاتی که سرراهم هست مگه امکان داره بتونم؟؟؟ چند روزی که گذشت با خودم گفتم خب نمیشه که... من باید بتونم همون طوری که خیلی وقت پیش تونستم مگه اون موقع این مشکلاتو نداشتم؟؟؟؟ داشتم دیگه... نیمه های ماه بود که گفتم نکنه خدا نخواد؟ نکنه یه اتفاق بدی بیفته؟ نکنه من دیگه مثل قبل به کاری که میخوام بکنم ایمان نداشته باشم؟ نکنه... آره همینه! ایمانم کم شده دیگه مثل قبل اونطوری واسه رسیدن موعد قرارمون ذوق و شوق ندارم، یادمه دفعه قبل از 2ماه قبل از بس هیجان رسیدنشو داشتم هی نگاه به ساعت و تقویم میکردم هی از بابا میپرسیدم وقتشه یا نه ولی حالا... دیروز صبح که از خواب بیدار شدم طبق معمول صدای تلویزیون تا آخر بلند بود (مامانم عاشق برنامه های پزشکیه خصوصا سلامت باشید) همون طور که توی رختخواب به خودم میپیچیدم صدای مجری رو شنیدم که داشت در مورد ماه رمضان صحبت میکرد... ماه رمضان،ماه رمضان،ماه رمضان،سحر،دعای جوشن صغیر،صدای بلند رادیو،چشمای پف کرده بابا و خنده همیشگی مامان و آبجی،صدای اذان صبح و نماز و من و خدا و ....،دل درد میون روز و دم نزدن، اذان ظهر و نماز و من و خدا و ...،عصر و لحظه شماری برای افطار،برنامه ماه عسل و من و من و من و رها و دوستای 4سال پیش،مدرسه راهنمایی هفتم محرم،لحظه اذان و نفس های برده و نماز و من و خدا و ...، لبخند رسیدن به دلخواه و سفره افطار و چهره خندان بابا و مامان و غرغر کردن آبجی بزرگه... همه اینا زنجیره وار توی ذهنم مرور و صورتم خیس خیس شد... نمیدونم چرا ولی احساس میکردم خوشبخت ترین ادم روی زمینم. همه وجودم شد یه آرزو و رفت پیش خدا که ای کاش زودتر مهمونیت شروع بشه احساس کردم خدا داره بهم میخنده میگه مگه تونبودی که میگفتی شاید من نخوام؟ دعوتت نکنم؟ شاید مریض باشم؟ نتونم؟؟؟؟ مثل همیشه قیافه حق به جانب بچه گونه خودمو گرفتمو گفتم: خب تو خدایی مگه میشه یکی رو دعوت کنی یکی رو نکنی؟ مگه میشه یکی رو دوست داشته باشی یکی رو نه؟ مگه نگفتی از مادر به من مهربونتر پس چی شد ها؟؟؟ صدای مامان منو از خیالاتم بیرون کشید... اِاِاِ رها چت شده مامان؟ چرا پرت و پلا میگی؟ با کی حرف میزنی؟ کی مهربون تر از منه واسه تو؟؟؟؟؟؟؟؟ بقیه قضیه مامانو خودتون حدس بزنین راستی سلام!
از اینکه توی این مدت طولانی(!!!) منو با نظرات دوستانه و صمیمیتون دلگرم کردید ممنونم. به یاری خدا مشکلی که پیش اومده بود حل شد و من دوباره تونستم به جمع
گرم دوستان برگردم فقط تغییراتی توی وبلاگ به وجود اومده که انشاالله کم کم
متوجهشون میشید واسه راهنمایی یکیش اینه که دیگه مطالب ورزش توی این وب
قرار نمیگیره (البته قابل ذکره که من هنوزم عشق ورزش و یا بهتر بگم فوتبال
هستم) و به جای اونا سعی میکنم از مطالب مذهبی مفید استفاده کنم. اسم وبلاگ هم تغییر کرده لطف کنید منو با اسم "خدا با من است!" لینک کنید. راستی پست قبل به درخواست یکی از دوستان حذف شد. امیدوارم همچنان من رو مثل قبل توی هرچه بهتر شدن این وبلاگ یاری کنید. و اما متن این پست مربوط میشه به کتاب "روی ماه خدا را ببوس" نوشته
مصطفی مستور. راستش این کتاب رو توی مدتی که نبودم خوندم و واقعا لذت بردم.
امروز تصمیم گرفتم قسمتی از اون رو به عنوان یه هدیه کوچیک به شما تقدیم
کنم. وقتی طلوع کردی من آن بالا بودم. پشت شیشه. محو تو. آخ که گاهی پایین
چقدر بهتر از بالاست! تو نمیدانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام. تو
آن پایین مثل یک حجم آبی می درخشیدی و من به هرچه رنگ آبی بود حسودی ام می
شد. بعد هر دو سوار آن اسب سفید شدیم که بال نداشت و فقط مثل دیوانه ها
خیابان های سبز را میپیمود و می شمرد و می بویید و تمام میکرد و دوباره می
شمرد و تمام میکرد و سه باره میشمرد و تمام می کرد و دل من چقدر کوچک و تنگ
بود. میخواستم بگذارمش هزار بار خیابانها را تمام کند تا دلم بزرگ شود و
بزرگ شود و بازهم بزرگ شود و بزرگ تر شود و آنقدر بزرگ شود تا تو در آن جا
بگیری. اما نشد و نمیشود. تو گفتی برو آنجا. کنار دیوار. من میخواستم دیوار
را آنچنان بکوبم که تکه تکه شود تا هردو از بن بست رها شویم. اما تو جیغ
کشیدی و من به خاطر تو جلو دیوار ایستادمو هردو به دیوار زل زدیم که چقدر
بلند بود و ضخیم بود و سخت. دیوار به ناتوانی و حقارت ما پوزخند میزد و من
لجم گرفته بود. بعد تو چشم های سبزت را به من دادی که چقدر آبی بودند و من
چشم هایم را به تو وتو هنوز نمیدانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام.
بعد من به دستهایت خیره شدم و همه معصومیت زندگی را در آن ها دیدم و برخود
لرزیدم. مثل دریا آبی بودند یا انگار تکه ای از آسمان بودند که روی زمین
افتاده بودند. بعد من با قلم سبزی، تمامی حرکت آن دست های آبی را بوسیدم و
فهمیدم که خدا هم آبی است...
قصیده "آبی_خاکستری_سیاه" حمید مصدق 1343
امشب ليلةالرغائب است.شب آرزوها... الرحمن ميخوانم.ياد خدا،تو، تصوير كودكي ات كه در چشمانم زل زده و چشمانت كه سخت، معصوميت را فرياد ميزند... عزيزكم هيچ نترس اگر اين روزها گاهي بيراهه ميرويم اگر گاهي سنگ ميشويم و يخ ميبنديم بگذريم من ايمان دارم كه اين روزها، همين روزهايي كه گاهي بيراهه ميرويم و گاهي سنگ ميشويم و يخ ميبنديم، تو هنوز همان دختر بچه ي عروسك به دستي هستي كه با آن چشمان مظلوم و موهاي تابدارش ساعت هاست به من خيره شده و من همان دخترك شاعري هستم كه در به در دنبال خورشيد شعرهايش ميگردد... باور كن راست ميگويم اين را همه ي قاصدك ها ميدانند... ............................................................................................................ امشب رو " شب آرزوهـــــــا
" نامیدند ... هر کسی یه آرزویی داره ... خیلیا آرزوهاشون حتی روی زبونشونم نیومده ... واسه خیلی ها زندگی شده یه سکوت مطلق ... خیلی هامون کم آوردیم .... خیلی هامون باختیم ... خیلی وقتا نشد اونی که باید می شد ... نرسیدیم
به اون چیزی که حقمون بود... شاید خیلی ها از این و اون .. بددیدند ...
خیلی حرفها ... خیلی بغضها ... خیلی غمها توی دلمون مونده اما بیاید باور کنیم " زندگی " با همین مسائل رنگ می گیره ... بیاید تموم کنیم این همیشه تلخ بودن رو... نمی گم " کاش" رو از زندگی
حذف کنیم ... اما به جای "
ای کاش می شد "... دنبال " ای کاش بشه " بگردیم... امشب لیلة الرغائبه ... آرزو کنیم و ازش بخواهیم اونچه که امروز و این ساعت داریم... نبازیم ... آرزو کنیم ... آنقدر بزرگ بشیم که مفهوم " قدر زندگی " را درک کنیم ... آرزو کنیم ... توی آرزوهای دیروزمون جا نمونیم...
من مانده ام و یک برگه سفید! یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی... در دل من این کاغذ کوچک جا نمی شود! در این سکوت بغض آلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند! و برگه سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش میکشد! عشق تو نوشتنی نیست بانو... در برگه ام، کنار آن قطره یک قلب کوچک میکشم! وقت تمام است... برگه ها بالا!!! هیچ موقع قصد نداشتم توی این وبلاگ مطلبی جز شعر یا متن ادبی یا ورزشی بزارم اما اینبار مجبورم! دوستان خوبم متاسفانه مشکلی پیش اومده که تا چند روزی که خودمم نمیدونم چقدره امکان دسترسی به نت رو ندارم از این رو خواستم از همین الان واسه ثبت نشدن نظرات و یا جواب ندادن بهشون ازتون عذر خواهی کنم... راستی دلم نمیاد هیچ کدومتونو واسه خوندن این پست دعوت کنم!!! دلم واسه همتون تنگ میشه... التماس دعا! دردها دادی و درمانی هنوز آشکارا سینه را بشکافتی همچنان در سینه پنهانی هنوز مُلک دل کردی خراب از تیغ ناز اندر آن ویرانه سلطانی هنوز "هر دو عالم قیمت خود گفته ای نرخ بالا کن که ارزانی هنوز!" پیری و شاهد پرستی ناخوش است خسروا تا کِی پریشانی هنوز؟ "امیر خسرو دهلوی" دیگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز میگفتم لیک با اندوه و باتردید! روز سوم هم گذشت اما بر سرپیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می کُشت باز زندانبان خود بودم آن منِ دیوانه ی عاصی در درونم های و هو میکرد مشت بر دیوارها میکوفت روزنی را جستجو میکرد میشنیدم نیمه شب در خواب های های گریه هایش را در صدایم گوش میکردم درد سیالِ وجودش را شرمگین میخواندمش بر خویش از چه بیهوده گریانی؟ در میان گریه می نالید: دوستش دارم نمیدانی؟! روزها رفتند و من دیگر خود نمیدانم کدامینم آن من سر سخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم؟! بگذرم گر از سر پیمان میکُشد این غم دگر بارم مینشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم... "فروغ فرخزاد" آمد درست زیر شبستان گل نشست در بین آن جماعت مغرور شب پرست یک تکه آفتاب،نه یک تکه از بهشت حالا درست پشت سر من نشسته است این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست این سومین ردیف نمازی خیالی است گلدسته ی اذان و من و های های های الله اکبر و انا فی کل وادِ... مست سُبحان مَن یُمیت و یُحیی و لا اِله اِلا هُوَ الَّذی اَخَذَ العَهدُ فی اَلَست یک پرده باز میان این بیت میکشم او فکر میکنیم که در میان پرده مانده است سارا سلام... اَشهَد اَن لا اِله تو با چشم های سرمه ای اَن لا اِله... مست دل میبری که... حَی عَلی... های های های هرجا که هست پرتوی روی حبیب هست بالا بلند،عقد تو را با لبان من آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست؟ باران جل جل شب خرداد توی پارک مهرت همان شب...اَشهدُ اَن... بر دلم نشست آن شب کبو...(کبو)... کبوتری از بامتان پرید نم نم (نما) نماز تو در بغض من شکست سُبحان مَن یُمیت و لا اِله اِلا هُوَ الَّذی اَخَذَ العَهدُ فی اَلَست سُبحان رب هرچه دلم را زمن برید سُبحان رب هرچه دلم را زمن گسست سُبحان رَبی الْـ... من و سارا... بِحمده سُبحان رَبی الْـ... من و سارا دلش شکست سُبحان رَبی الْـ... من و سارا به هم رسیم؟ سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟ زخمم دوباره واشد و اِیاک نَستعین تا اِهدنا الـ... سرای تو راهی نمانده است مغضوب این جماعت پُرهای و هو شدم افتادم از بهشت بر این ارتفاع پست یک پرده باز میان من و او کشیده اند سارا گمانم آن طرف پرده مانده است... "استاد محمدحسین بهرامیان" من تو را دوست دارم و تو دیگری و دیگری دیگری را... و اینگونه است که همه ما تنهاییم!!! "دکتر علی شریعتی" (لطفا رفتن به ادامه مظلب فراموش نشه!) 5اسفندماه سپندار مزادگان روز عشق ایرانیان مبارک! گاهی هیچ کاری نمیتوان کرد جز نشستن و نگاه به
چیزی که ارزو هایمان را به تاراج میبرد... هیچ کاری نمیتوان کرد،هیچ... ان زمان
است که از خود میپرسیم پس برای چه افریده شده ایم؟برای رنج؟ و انگاه است که مزه
تلخ شکلات خاطرات گذشته کاممان را به ظاهر خوش میکند و مجبور به سکوت و فقط
مجبوریم.... دم که بالا میرود بازدم اشک است و اشک واشک... بغضی که سنگینیش پاهایمان را خم میکند و مینشینیم
و نشستنمان میشود اغاز یک احساس احساسی که نمیگوید نشسته ایم تا نفسی تازه کنیم
میگوید نشسته ایم که بشینیم برای همیشه... و این احساس میشود زندگی و زندگی... چندی که میگذرد سرمان را بالا می اوریم و کف
دستهای تهیمان را نگاه میکنیم تهی است دیگر... به فکر می افتیم که بلند شویم به پاهایمان که
نگاه میکنیم سالم سالم است نگاهمان به خودمان می افتد وای خدای من از ان ادم خسته
ی بی جان چه ارزو های بزرگی سربراورده؟؟؟؟ نفس عمیقی میکشیم و در دل یک یا علی میگوییم
نگاهمان که به اسمان می افتد گریه مان میگیرد اه چقدر وقت است که با خدا حرف نزده
ام!!! کمکم میکنی بلند شوم؟ "بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را..." پس حتما
خدا هم کمکمان میکند! پاهایمان را تکیه گاه دستهایمان قرار میدهیم و... یک بار دیگر تلاش میکنیم شاید در اثر نشستن زیاد
پاهایمان ضعیف شده است...یا علی... نفسمان یک باره پایین میرود... اشک در چشمانمان
حلقه میزند... میخواهیم زبان باز کنیم و بگوییم بر سر ارزوهایمان چه امده اما... "گاهی هیچ کاری نمیتوان کرد جز نشستن و
نگاه به چیزی که ارزو هایمان را به تاراج میبرد..." من نمیدانم چه برسر ارزوهایم امده که دیگر تو را
در اعماق قلبم هم حس نمیکنم! نمیدانم
چه برسر قلبم امده که به یادت دانه های اشنای اشک برگونه هایم تند تند می نشیند و
من همچنان در بهت و حیرت که این تویی؟ این همان تمام من است که اینگونه ذره ذره اب
میشود و گونه هایم را خیس میکند؟؟؟ نمیدانم... لبهایم توان سخن ندارند و من... شاید من هم
کمکشان میکنم...اخر نمیدانم باذره ذره های وجودت که مرا خیس خیس کرده باید چه کنم؟؟؟..... چشمانم را میبندم و سعی میکنم گذشته را بخاطر
بیاورم شاید... چشمانم نگاهت میکند دستانم را محکم درون دستهایت گرفته ای و چشمانت
خیس خیس است...ذره های وجودش است که ارام ارام برگونه هایت جاری مشود وتو... چشمانم را باز میکنم... تو همان
من شده بودی که ارام ارام اب شدی.. منی که چشمانم را منتظر نمیدیدم و دستهایم را
خالی خالی... چشمانم را با دیگر باز و بسته میکنم تا تو را
ببینم ...نیستی...خشک شده ای ... دستانم را بر روی صورتم میکشم تا لمست کنم اما... من نمیدانم چه برسر ارزو هایم امده که دیگر تو
را در اعماق قلبم هم حس نمیکنم...
ادامه مطلب
نسیم آمد و نشنید و بیخیال گذشت
نگاه خیرهی تو… لحظهای که لال گذشت
چهها که از دل تو با همین سؤال گذشت...
گذشت و رفت و به تو فکر میکنم "تنها"
دو ساعتی که به اندازهی دو سال گذشت
مرا غروب تو صد سال پیرتر کرده است
زبان گشوده به تکرار: او چه نامرد است!
دو سال میشود او نامهای نیاورده است…؟
دل تو سخت مرا پایبند خود کرده است
فقط نپرس که لیلی زن است یا مرد است؟؟؟
ادامه مطلب
ادامه مطلب
تازه باورم شده تموم دنیا
پیش آرزوی من خیلی حقیره
یاد لحظه ی رسیدنت می افتم
خنده ی تلخی روی لبام میشینه
حاضرم دار و ندارمو ببخشم
تا که چشمام روی ماهتو ببینه
تو همون ستاره پوشی که هنوز
جمعه هامو گریه بارون می کنه
نگو شاید به نگاهت نرسم
حتی فکرش منو داغون می کنه
توی برزخ زمونه گم شدم
رد پاتو از ترانه هام نگیر
اسم تو شنیدنش برام بسه
غم شیرینتو از صدام نگیر
ناجی ی فاصه ها جهان من بی پناهه
اگه راستشو بخوای
مثل قلبای تموم عاشقا
جاده خسته س چشم به راهه که بیای
تو همون ستاره پوشی که هنوز
جمعه هامو گریه بارون می کنه
نگو شاید به نگاهت نرسم
حتی فکرش منو داغون می کنه...
پ.ن: صرفا جهت اطلاع => بازم شاعر این شعر من نیستم!
ادامه مطلب
بوی ماه مهر ماه مهربان *** بوی خورشید پگاه مدرسه
از میان کوچه های خستگی *** می گریزم در پناه مدرسه
باز می بینم ز شوق بچه ها *** اشتیاقی در نگاه مدرسه
زنگ تفریح و هیاهوی نشاط *** خنده های قاه قاه مدرسه
باز بوی باغ را خواهم شنید *** از سرود صبحگاه مدرسه
روز اول لاله ای خواهم کشید *** سرخ بر تخته سیاه مدرسه
و خدا بود و، با او، عدم،و عدم گوش نداشت …
و حرفهایی هست برای نگفتن!
ادامه مطلب
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو
سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری
بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ،
باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم
را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای
فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر
من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد آیا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر
آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می
توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو
بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و
چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی
شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که
قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به
من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به
سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در آیینه رخ خود
دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر
مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ
درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر
را که
عجیب !عاقبت مرد ؟
افسوس
کاکش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا
زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به
من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” آی
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کنپنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان
درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می
رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” آی با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من اکنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو اکنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از
کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار
، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
![]()
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Mihantheme |

